حقیقت آدمی؛ واکاوی مرز میان انسان و انساننما
برای شناختِ حقیقتِ آدمی، ابتدا باید تصوراتِ خام و گذشتهٔ خود را کنار بگذاریم. ما عادت کردهایم اشیا و موجودات را دارایِ یک ذاتِ ثابت و تغییرناپذیر بدانیم. مثلاً یک تکه سنگ، از روزی که از کوه جدا میشود تا هزاران سالِ بعد، همان سنگ است. یک گوسفند، از لحظهٔ تولد تا مرگ، با مجموعهای از غرایزِ مشخص زندگی میکند و ذاتِ او تغییری نمیکند. اما انسان اینگونه نیست. انسان موجودی «سیال» و جاری است. سیال بودن به این معناست که ذات و جوهرِ وجودیِ او، مانندِ آبِ یک رودخانه، هر لحظه در حالِ حرکت و شکلگرفتن است.
انسان در لحظهٔ تولد، یک موجودِ تمامشده و کامل نیست، بلکه یک «مادهٔ خام» یا یک بومِ نقاشیِ سفید است. ما با هر انتخابی که میکنیم، با هر فکری که در سر میپرورانیم و با هر عملی که انجام میدهیم، در حالِ ساختنِ ذاتِ خود هستیم. در فلسفه به این حالت «حرکتِ جوهری» میگویند؛ یعنی اینکه درون و حقیقتِ یک موجود ثابت نیست و مدام در حالِ تغییر و نو شدن است. ما هر روز، با دستهایِ نامرئیِ اعمالمان، در حالِ مجسمهسازی از روحِ خویش هستیم. این مجسمه میتواند به زیباییِ یک فرشته باشد، یا به زشتیِ یک دیوِ ترسناک.
تفاوت بنیادین انسان حقیقی و انساننما
با این نگاهِ سیال به وجود، متوجه میشویم که هر کسی که رویِ دو پا راه میرود و سخن میگوید، لزوماً از نظرِ وجودی و درونی «انسان» نیست. ما در این دنیا با دو گروه روبهرو هستیم: انسانهایِ حقیقی و انساننماها. انساننما کسی است که ظاهرِ زیستشناختی و فیزیکیِ انسان را دارد، اما در کارگاهِ هستیِ خود، به دلیلِ انتخابهایِ نادرست و غرق شدن در شهوات و خشم، روحِ خود را به شکلِ یک حیوان یا یک درنده درآورده است.
چشمِ ظاهربینِ ما در خیابان همه را شبیهِ هم میبیند، اما اگر چشمِ باطنبینِ ما باز شود، خواهیم دید که در پسِ این چهرههایِ آراسته، گاهی گرگهایی درندهخو، روباههایی مکار و یا خوکهایی حریص پنهان شدهاند. تفاوتِ انسان با انساننما در همین مسیرِ شدن و ساخته شدن است. انساننما کسی است که تسلیمِ غرایزِ طبیعیِ خود شده و در همان سطحِ حیوانی درجا زده است، اما انسانِ حقیقی کسی است که از این سطح عبور کرده و با نیرویِ عقل و بندگی، به مراتبِ بالاتری از وجود دست یافته است.
طبیعت دوطبقه بشر و قانون سقوط روحی
انسان موجودی دوطبقه است. ریشههایِ او در خاکِ طبیعت و غرایزِ حیوانی قرار دارد و شاخههایِ پتانسیلِ او میتواند تا آسمانِ تجرد و پاکی بالا برود. منظور از تجرد، رها شدن از قید و بندهایِ محدودکنندهٔ ماده، زمان و مکان است. اما قانونِ اولِ طبیعتِ انسان، قانونِ سقوط و میل به پستی است. پایه و مخرجِ مشترکِ اولیهٔ ما در این جهانِ مادی، همان توحشِ طبیعی و رذایلِ اخلاقی است. ذهنِ انسان به گونهای طراحی شده که اگر به حالِ خود رها شود، مانندِ سنگی که از بالایِ کوه رها میشود، به سمتِ پایین و به سویِ راحتطلبی، خودخواهی و حیوانیتِ محض حرکت میکند. این یک سرازیریِ روحی است.
پوستهٔ تمدن و اخلاقی که ما رویِ خود کشیدهایم، بسیار نازک است. کافی است انسان در شرایطِ سخت، گرسنگی، یا تهدید قرار بگیرد تا این پوسته پاره شود و آن تنظیماتِ اولیهٔ حیوانی بیرون بزند. در اینجاست که نیاز به مربیانِ الهی و پیامبران روشن میشود؛ آنها آمدهاند تا با بیدارگریِ خود، مانع از این سقوطِ طبیعی شوند و انسان را برخلافِ جاذبهٔ طبیعت، به سمتِ بالا بکشند. اگر این تربیت نباشد، انسان در غربالگریها و امتحاناتِ سختِ دنیا، تمامِ ارزشِ وجودیِ خود را از دست میدهد و از هدفِ نهاییِ خلقت باز میماند.
تحلیل دیدگاه قرآن درباره ابعاد تاریک طبیعت انسان
قرآن کریم، برخلافِ بسیاری از متونِ بشری که فقط به ستایشِ عقل و ظاهرِ انسان میپردازند، نگاهی بسیار واقعبینانه، دقیق و گاه تکاندهنده به کارنامهٔ طبیعیِ انسان دارد. خداوند در قرآن، بیماریها و نقصهایِ ساختاریِ انسانِ رهاشده را با صراحت بیان میکند.
بار سنگین امانت الهی؛ صفت ظلوم و جهول
یکی از این توصیفات، صفتِ «ظلوم» و «جهول» است. قرآن میفرماید:
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.» (احزاب ۷۲)
«ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، پس از برداشتنِ آن سر باز زدند و از آن هراسناک شدند، و انسان آن را برداشت؛ راستی که او بسیار ستمکار و نادان بود.»
منظور از امانت در اینجا، همان قدرتِ اختیار، اراده و ولایتِ الهی است. هیچ موجودی در هستی جرات نکرد این بارِ سنگینِ آزادیِ عمل را بر دوش بکشد، زیرا میدانستند که اختیار، مسئولیت میآورد. اما انسانِ خام این بار را برداشت. چرا خداوند او را ستمکار (ظلوم) و نادان (جهول) مینامد؟ زیرا انسان به دلیلِ نادانی نسبت به عواقبِ کار، این بار را پذیرفت و سپس با استفادهٔ نادرست از این اختیار، هم به خود و هم به دیگران ستم کرد. ظلوم بودن یعنی تجاوزِ مداوم از مرزهایِ حق، و جهول بودن یعنی سرکشی و لجاجت در برابرِ حقیقتی که باید آن را بپذیرد.
بیقراری، حرص ذاتی و مفهوم هلوع
یکی دیگر از ابعادِ تاریکِ طبیعتِ انسان که در صورتِ عدمِ تربیت رخ مینماید، بیقراری و حرصِ شدیدِ اوست. قرآن در یک روانشناسیِ عمیقِ الهی میفرماید:
«إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا. إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا. وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا.» (معارج ۱۹ تا ۲۱)
«به راستى که انسان سخت آزمند و بیقرار خلق شده است. چون گزندى به او رسد، سخت بیتابى مىكند. و چون خيرى به او رسد، بخل مىورزد.»
کلمهٔ «هلوع» به معنایِ کسی است که به شدت حریص و در عینِ حال کمطاقت است. این حالت، وصفِ دقیقِ روحِ مادیگرایِ انسان است. وقتی یک مشکلِ کوچکِ مالی یا جسمی برای انسانِ متصل به زمین پیش میآید، چنان ناله و فریاد سر میدهد و دچارِ اضطراب میشود که گویی پایانِ جهان فرا رسیده است؛ این همان حالتِ «جزوع» یا بیتابیِ شدید است. از سویِ دیگر، وقتی درهایِ نعمت و ثروت به رویِ او باز میشود، به جایِ بخشش و گشادهرویی، ترس از دست دادنِ اموال او را فرا میگیرد و سدی محکم در برابرِ دیگران میسازد؛ این نیز همان حالتِ «منوع» یا انحصارطلبی و بخلِ شدید است. ریشهٔ این بیقراری در وابستگیِ عمیق به مادیات است، زیرا ماده خود متغیر و فانی است و کسی که به فانی تکیه کند، هرگز رویِ آرامش را نخواهد دید.
فراموشی، ناسپاسی و واژه کفور
از دیگر ویژگیهایِ تلخِ انسان در حالتِ طبیعی، ناسپاسی و فراموشکاریِ او در برابرِ حقیقت است. انسان تا زمانی که نیازمند است، خاضع و فروتن میشود، اما همین که احساسِ بینیازی کند، طغیان میکند. قرآن این حالت را با یک مثالِ بسیار ملموس و روان بیان میکند:
«وَإِذَا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِيَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَكَانَ الْإِنْسَانُ كَفُورًا.» (اسراء ۶۷)
«و چون در دريا به شما آسيبى رسد، هر كه را جز او مىخوانيد ناپديد و گم مىشود، اما چون شما را به سوى خشكى نجات داد، روى مىگردانيد، و انسان همواره كفرانكننده و ناسپاس است.»
واژهٔ «کفور» در اینجا فقط به معنایِ کافر شدنِ کلامی نیست، بلکه به معنایِ پوشاندنِ حقیقت و نادیده گرفتنِ الطاف است. در میانِ طوفانِ دریا، وقتی تمامِ اسبابِ مادی قطع میشود، انسانِ مغرور متوجهِ فقرِ ذاتیِ خود میگردد. در آن لحظه، پردههایِ توهم کنار میرود و او با تمامِ وجود خدا را میخواند. اما به محضِ اینکه پایِ او به خشکیِ امنِ ساحل میرسد، دوباره پردههایِ مادیگرایی رویِ چشمانِ باطنِ او کشیده میشود و خیال میکند که خودش و اسبابِ مادی او را نجات دادهاند. این ناسپاسیِ ذاتی، نشاندهندهٔ کوریِ باطنیِ انسانی است که هنوز تربیتِ الهی را نپذیرفته است.
مجادله، لجاجت بیپایان و طغیان نفس
یکی از موانعِ بزرگِ انسان برای رسیدن به کمال، روحیهٔ جدل و لجاجتِ اوست. انسان به صورتِ طبیعی دوست ندارد در برابرِ حق تسلیم شود. منیت و غرورِ درونیِ او، دائماً به دنبالِ اثباتِ خود است، حتی اگر بداند که در مسیرِ اشتباهی قدم برمیدارد. خداوند در توصیفِ این خصلت میفرماید:
«وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ وَكَانَ الْإِنْسَانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا.» (کهف ۵۴)
«و به راستى در اين قرآن براى مردم از هر گونه مثلى گوناگون آورديم، ولى انسان بيش از هر چيز به مجادله و ستيزه مىپردازد.»
مجادله در اینجا به معنایِ بحثهایِ بیحاصل و سرسختی در برابرِ منطق و حقیقت است. وقتی پیامبران دلایلِ روشن و عقلی را برای انسانها میآورند، به جایِ تفکر، بلاواسطه گاردِ دفاعی میگیرند و شروع به داد و قال و بهانهتراشی میکنند. دلیلِ این امر آن است که نفسِ حیوانیِ انسان، تسلیم شدن را مساوی با مرگِ خود میداند. نفس دوست دارد پادشاهِ اقلیمِ وجودِ خود باشد، بنابراین در برابرِ فرمانِ عقل و وحی، با تمامِ توان مقاومت کرده و دست به مجادله میزند.
ضعف بنیان، شتابزدگی و عجول بودن
با تمامِ این ادعاها و مجادلهها، ساختارِ وجودیِ انسان در برابرِ حوادثِ هستی بسیار شکننده و ضعیف است. همچنین او به شدت عجول است و نمیتواند روندِ طبیعیِ تکاملِ امور را تحمل کند. قرآن میفرماید:
«يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَخُلِقَ الْإِنْسَانُ ضَعِيفًا.» (نساء ۲۸)
«خدا مىخواهد بار شما را سبك كند، و انسان ناتوان آفريده شده است.»
این ضعف، هم شاملِ ضعفِ جسمانی در برابرِ بیماریها و حوادث است، و هم شاملِ ضعفِ اراده در برابرِ وسوسهها و شهوات. در کنارِ این ضعف، شتابزدگیِ انسان نیز بلایِ جانِ اوست:
«وَيَدْعُ الْإِنْسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ وَكَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولًا.» (اسراء ۱۱)
«و انسان همانگونه كه خير را فرا مىخواند، شر را مىخواند، و انسان همواره شتابزده است.»
شتابزدگی به این معناست که انسان میخواهد خواستههایش فوراً برآورده شود. او تواناییِ به تاخیر انداختنِ لذت را ندارد. به همین دلیل، گاهی بدونِ تفکر در عواقبِ یک کار، به سویِ چیزی میدود که در حقیقت شر و نابودیِ او در آن است، اما او با همان اشتیاقی که خیر را طلب میکند، به سویِ آن شر میشتابد. این خصلتِ عجول بودن، ریشهٔ بسیاری از تصمیماتِ ویرانگرِ بشری در طولِ تاریخ بوده است.
خسران روحی و ذوب شدن سرمایه هستی
اگر تمامِ این خصلتهایِ منفی در انسان جمع شود و او در مسیرِ اصلاحِ خود قدمی برندارد، دچارِ وحشتناکترین حالتِ وجودی یعنی «خسران» میشود. خسران با ضرر کردن تفاوت دارد. ضرر یعنی شما مقداری از سودِ خود را از دست بدهید، اما اصلِ سرمایهتان باقی بماند. اما خسران یعنی اصلِ سرمایه و مایهٔ وجودِ شما از بین برود. قرآن با قاطعیتی بیمانند میفرماید:
«إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ.» (عصر ۲)
«كه واقعاً انسان در حالِ زيانكارى و از دست دادنِ سرمايه است.»
برای درکِ بهترِ این مفهوم، یخفروشی را تصور کنید که در یک روزِ گرمِ تابستان، یخهایش در حالِ آب شدن است. سرمایهٔ او پول نیست، بلکه همان یخ است. هر ثانیهای که میگذرد و کسی از او خرید نمیکند، سرمایهٔ او در حالِ ذوب شدن و نابودی است. سرمایهٔ اصلیِ انسان نیز در این دنیا، زمان و عمرِ اوست. عمرِ ما، چه بخواهیم و چه نخواهیم، مانندِ آن یخ در حالِ آب شدن است. جنسِ انسان به خودیِ خود در حالِ ریزش و اتلاف است. تنها راهِ نجات از این خسران، تبدیل کردنِ این سرمایهٔ فانی (عمرِ مادی) به یک حقیقتِ باقی و جاودان (عملِ صالح و ایمان) است.
پیشبینی فرشتگان و ریشههای فساد و خونریزی
این طبیعتِ سرکش و متمایل به پستیِ انسان، حتی قبل از ورودِ او به زمین، برای ناظرانِ آگاهِ هستی یعنی فرشتگان، کاملاً روشن بود. وقتی خداوند اراده کرد تا انسان را در زمین قرار دهد، فرشتگان با نگاه به ساختارِ مادیِ انسان، پیشبینیِ دقیقی از آیندهٔ او ارائه دادند. قرآن این صحنه را چنین تصویر میکند:
«قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ.» (بقره ۳۰)
«فرشتگان گفتند: آيا در آن كسى را مىگمارى كه در آن فساد انگيزد و خونها بريزد؟»
فرشتگان میدانستند موجودی که پایهٔ خلقتش از خاک و ماده است، ناچاراً برای بقایِ خود نیازمندِ منابعِ مادی است. از آنجا که منابعِ مادی در دنیا محدود است و حرصِ انسان (همان هلوع بودن) نامحدود، این تضاد منجر به درگیری، تجاوز به حقوقِ دیگران (فساد) و در نهایت کشتار و خونریزی (سفکِ دماء) خواهد شد. جالب اینجاست که خداوند پیشبینیِ فرشتگان را دربارهٔ رفتارِ طبیعیِ انسان تکذیب نکرد، بلکه به آنها فهماند که در این موجودِ خاکی، رازی و پتانسیلی نهفته است که فرشتگان از آن بیخبرند.
سقوط به پایینترین مراتب وجودی (اسفل سافلین)
تمایلِ ذاتیِ انسان به سمتِ مادیات، او را به زمین میچسباند. روحِ انسانِ تربیتنیافته، به جایِ پرواز در آسمانِ معانی، سنگین میشود و در گلولایِ لذتهایِ زودگذر فرو میرود. قرآن این حالت را با دو تعبیرِ عمیق بیان میکند. اول میفرماید:
«ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ.» (تین ۵)
«سپس او را به پستترينِ پستان بازگردانيديم.»
اسفلِ سافلین، پایینترین مرتبهٔ وجود و تاریکترین نقطهٔ دوری از خداوند است. این سقوطِ قهری، نتیجهٔ اعمالِ خودِ انسان است. در آیهٔ دیگری دربارهٔ یکی از عالمان که فریبِ دنیا را خورد، میفرماید:
«وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ.» (اعراف ۱۷۶)
«ولى او به زمين گراييد و به پستی چسبید و از هواىِ نفسِ خود پيروى كرد.»
واژهٔ «اخلادِ الی الارض» یعنی چسبیدن به زمین و جاودانه پنداشتنِ زندگیِ مادی. وقتی انسان به زمین میچسبد، دیدِ او کوتاه میشود، افقهایِ بلندِ ابدیت را گم میکند و تمامِ همتِ او صرفِ پر کردنِ شکم و ارضایِ شهوات میشود. این همان بازگشت به تنظیماتِ کارخانه و حیوانیتِ محض است.
کرامت ذاتی و جایگاه ویژه انسان در نظام آفرینش
با وجودِ تمامِ این کارنامههایِ سیاه و رذایلِ طبیعی که برشمردیم، آیا خداوند انسان را موجودی پلید و رهاشده میداند؟ پاسخ قطعاً منفی است. در کفهٔ مقابلِ این رذایل، خداوند ساختار و پتانسیلی در انسان قرار داده که او را از تمامِ کائنات برتر میکند. اولین ویژگیِ مثبتِ انسان، کرامتِ ذاتیِ اوست. قرآن میفرماید:
«وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا.» (اسراء ۷۰)
«و به راستى ما فرزندانِ آدم را گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا برنشانديم و از چيزهاىِ پاكيزه به ايشان روزى داديم و آنها را بر بسيارى از آفريدههاىِ خود برترىِ آشكار داديم.»
این کرامت، به معنایِ پرستیژ و جایگاهِ ویژهٔ انسان در نظامِ هستی است. خداوند به انسان عقلی داده است که میتواند با آن تمامِ جهانِ مادی را تسخیر کند. او میتواند در اعماقِ اقیانوسها برود و به کراتِ دیگر سفر کند. این تکریم، یک هدیهٔ الهی است تا انسان بداند که گوهرِ وجودیِ او بسیار گرانبهاست و نباید آن را به بهایِ اندکِ شهواتِ حیوانی بفروشد.
مقام خلافت و جانشینی خداوند در زمین
دومین مقامِ بلندِ انسان، مقامِ خلافت و جانشینی است. وقتی خداوند میخواست انسان را خلق کند، به فرشتگان فرمود:
«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً.» (بقره ۳۰)
«و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى خواهم گماشت.»
خلیفه و جانشین، باید نمایانگرِ صفاتِ کسی باشد که او را جانشینِ خود کرده است. خداوند انسان را خلیفهٔ خود قرار داد تا آینهای برای انعکاسِ نامها و صفاتِ الهی در زمین باشد. اگر خدا عالم است، انسانِ خلیفه نیز باید به دنبالِ علم و آگاهی باشد. اگر خدا رحمان و رحیم است، انسان نیز باید کانونِ مهر و محبت برای سایرِ موجودات باشد. این مقامِ خلافت، همان رازِ بزرگی بود که فرشتگان از درکِ آن عاجز بودند. آنها فقط بعدِ مادی و خونریزِ انسان را میدیدند، اما خداوند بُعدِ الهی و ظرفیتِ بینهایتِ او برای تجلیِ صفاتِ ربوبی را میدید.
احسن تقویم؛ زیباترین هندسه آفرینش
برای اینکه انسان بتواند این بارِ امانت را به دوش بکشد و مقامِ خلافت را محقق سازد، خداوند او را در کاملترین و استوارترین ساختارِ ممکن آفرید. قرآن در این باره میفرماید:
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ.» (تین ۴)
«به راستى انسان را در بهترين قوام و ساختار آفريديم.»
منظور از «احسنِ تقویم» تنها زیباییِ ظاهری و تناسبِ اندام نیست، بلکه منظور هندسهٔ دقیقِ وجودیِ انسان است. انسان تنها موجودی است که در آن واحد، هم پایینترین درکاتِ مادی را در خود دارد و هم میتواند به بالاترین مقاماتِ روحانی دست یابد. این ساختارِ منعطف و جامع، بهترین قوام برای یک موجودِ مختار است. او ترکیبی از گلِ تیره و تاریک و روحِ دمیدهشدهٔ الهی است. این تناقضِ درونی، موتورِ محرکِ انسان برای حرکتِ جوهری و صعود به سمتِ کمال است.
راه کمال و نجات از سقوط مادی
اکنون سؤالِ اساسی این است: چگونه موجودی که ذاتاً حریص، بخیل، ناسپاس، ضعیف و در حالِ زیانکاری است، میتواند به مقامِ کرامت، خلافت و احسنِ تقویم برسد؟ پاسخِ قرآن بسیار روشن است. قرآن پس از بیانِ آن ویژگیهایِ تاریک، بلافاصله استثناهایِ بزرگی را مطرح میکند تا راهِ فرار و طنابِ نجات را نشان دهد. وقتی میگوید انسان حریص و بیقرار است، بلافاصله میفرماید:
«إِلَّا الْمُصَلِّينَ.» (معارج ۲۲)
«مگر نمازگزاران.»
و وقتی میگوید انسان در حالِ خسران و ذوب شدن است، میفرماید:
«إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ.» (عصر ۳)
«مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاىِ شايسته كردهاند.»
این استثناها نشان میدهد که آن رذایلِ اخلاقی، سرنوشتِ قطعی و غیرقابلِ تغییرِ انسان نیستند. نماز و ارتباطِ قلبی با حقیقتِ هستی، مانندِ یک لنگرگاهِ محکم، کشتیِ متلاطمِ وجودِ انسان را در برابرِ طوفانِ حوادث آرام میکند. ایمان به مبدا و معاد، دیدِ انسان را از سطحِ زمین بالاتر میبرد و او را از حالتِ «اخلادِ الی الارض» خارج میکند. عملِ صالح، در واقع همان بخیههایی است که جامهٔ آخرت و جسمِ برزخیِ ما را میدوزد و سرمایهٔ در حالِ ذوبِ عمر را به الماسی ابدی تبدیل میکند.
تنها با تمسک به این ریسمانِ عبودیت و استفاده از عقلِ شورایی (یعنی عقلی که با وحی و خردِ جمعیِ اولیایِ الهی پیوند خورده است)، انسان میتواند از چاهِ تاریکِ طبیعتِ حیوانیِ خود بیرون آمده، به قلهٔ روشنِ انسانیت عروج کند و به آن ثبات و آرامشِ ابدی در مقامِ «نفسِ مطمئنه» دست یابد. در غیر این صورت، او چیزی جز یک انساننما نخواهد بود که در توهمِ انسان بودن، به سویِ تاریکیِ مطلق گام برمیدارد.
افسانه ثبات در آدمی و حرکت جوهری روح
ما آدمیان همواره اسیرِ خطایِ دیدِ خود هستیم. وقتی به یک کوه نگاه میکنیم، تودهای عظیم از سنگ و خاک میبینیم و گمان میبریم که این کوه از ابتدایِ خلقت تا ابد به همین شکل باقی خواهد ماند. ما این خطایِ دید را به دنیایِ درونِ انسانها نیز سرایت میدهیم. وقتی به خودمان یا اطرافیانمان مینگریم، تصور میکنیم که با موجوداتی ثابت، تمامشده و دارایِ یک ذاتِ تغییرناپذیر روبهرو هستیم. اما حقیقتِ هستی اینگونه نیست.
در نگاهِ دقیقِ فلسفی، مفهومی به نام حرکتِ جوهری وجود دارد. این مفهومِ ظریف به ما میگوید که ذات و جوهرِ درونیِ موجودات، برخلافِ ظاهرِ آرامِ آنها، در یک غلیان و حرکتِ دائمی است. انسان یک مجسمهٔ سنگی نیست که یک بار تراشیده شده و در گوشهای از موزهٔ خلقت رها شده باشد. انسان شبیهِ یک رودخانهٔ خروشان است. اگرچه بسترِ رودخانه ثابت به نظر میرسد، اما آبی که در آن جریان دارد، هر لحظه نو و تازه میشود.
ما با هر فکری که از ذهنمان عبور میکند، با هر کینهای که در دل میپرورانیم و با هر عشقی که نثارِ دیگران میکنیم، در حالِ تغییر دادنِ ساختارِ درونیِ خود هستیم. این سیال بودن به این معناست که منِ امروز، از نظرِ وجودی، با منِ دیروز متفاوت است. ما مدام در حالِ شدن و تغییرِ شکل دادن هستیم.
کارگاه خاموش مجسمهسازی درون
درونِ هر انسانی یک کارگاهِ تاریک و بیصدا وجود دارد. در این کارگاه، ما همزمان هم مجسمهساز هستیم، هم تیشه و هم سنگِ خام. خداوند انسان را به عنوانِ یک امکانِ محض آفریده است. امکانِ محض یعنی لوحی نانوشته که قابلیتِ تبدیل شدن به هر چیزی را دارد. انسان در بدوِ تولد، نه فرشته است و نه دیو؛ بلکه موجودی است که مصالحِ لازم برای تبدیل شدن به هر دو را در اختیار دارد.
هر انتخابی که در طولِ روز انجام میدهیم، ضربهای است که با تیشه بر پیکرهٔ روحِ خود میزنیم. وقتی در برابرِ یک بیعدالتی سکوت میکنیم، در واقع در حالِ تراشیدنِ چهرهای ترسو و حقیر برای خود هستیم. وقتی در اوجِ خشم، گذشت میکنیم، در حالِ صیقل دادنِ بالهایِ یک فرشته در درونِ خویشیم. این روند، روندی توقفناپذیر است. تا زمانی که نفس میکشیم، این کارگاه تعطیل نمیشود. به همین دلیل است که انسانها مدام تغییر میکنند. کسی که ده سالِ پیش نمادِ پاکی و صداقت بود، ممکن است امروز بر اثرِ انتخابهایِ نادرستِ پیاپی، به موجودی دروغگو و تاریک تبدیل شده باشد.
نقابهای فریبنده روزگار و هویتهای ساختگی
از آنجا که درونِ انسانها مدام در حالِ تغییر و تلاطم است و این تلاطم میتواند ترسناک باشد، انسانها برای زندگی در اجتماع به ابزاری به نامِ نقاب پناه میبرند. جامعه از ما یک ثباتِ ظاهری میخواهد، بنابراین ما چهرهای ثابت برای خود میسازیم و آن را بر رویِ صورتِ متغیرِ روحِ خود میچسبانیم. نقاب، همان نقش و جایگاهی است که در جامعه بازی میکنیم. این نقابها انواعِ مختلفی دارند. یک نفر نقابِ علم و دانایی به چهره میزند، دیگری نقابِ ثروت و موفقیت، و فردی دیگر نقابِ پرهیزکاری.
مشکل از جایی آغاز میشود که انسانها تفاوتِ میانِ چهرهٔ حقیقیِ خود و نقابی که بر سر دارند را فراموش میکنند. وقتی یک بازیگرِ تئاتر سالها یک نقش را بازی کند، کمکم باور میکند که همان پادشاه یا همان گدایِ رویِ صحنه است. در دنیایِ ما نیز، افراد به مرور زمان با نقابهایشان یکی میشوند و گمان میکنند حقیقتی جز این ظاهرِ آراسته ندارند. در حالی که در پسِ این نقابهایِ موقر، ممکن است هیولاهایی گرسنه یا کودکانی وحشتزده پنهان شده باشند.
روحانیت و راهزنان باطن؛ تحلیل یک تضاد عمیق
برای درکِ بهترِ فاصلهٔ میانِ نقاب و حقیقت، بیایید به لباسها و موقعیتهایِ اجتماعی نگاه کنیم. لباسِ یک عالمِ دین یا یک روحانی را در نظر بگیرید. در ذهنیتِ عمومی، این لباس نمادِ اتصال به آسمان، زهد، پارسایی و دوری از مطامعِ دنیوی است. کسی که این لباس را بر تن دارد، در ظاهر نمایندهٔ اخلاق و هدایت است. اما از منظرِ فلسفهٔ باطن، لباس هیچ تأثیری در حرکتِ جوهری و تغییراتِ درونیِ انسان ندارد.
ممکن است شخصی سالها این جامهٔ مقدس را بر تن داشته باشد و در محراب بنشیند، اما در کارگاهِ درونِ خود، هر روز در حالِ تراشیدنِ یک بتِ بزرگ از غرور و منیت باشد. او ممکن است به نامِ خدا، به دنبالِ تسخیرِ قلبها برای ارضایِ شهوتِ قدرتِ خویش باشد. در این حالت، او دیگر یک انسانِ الهی نیست، بلکه راهزنی است که با چراغ به دزدی آمده است. درونِ او بر اثرِ تکرارِ ریاکاری، از نور تهی شده و به شکلِ یک درندهٔ انحصارطلب درآمده است.
قرآن به زیبایی این تضادِ میانِ ظاهرِ آراسته و باطنِ تاریک را در ماجرایِ عالمانی که حقیقت را میدانستند اما به زمین چسبیدند، بیان میکند:
«وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ.» (اعراف ۱۷۵)
«و خبرِ آن كس را بر آنان بخوان كه آياتِ خود را به او داديم، اما او خود را از آنها بيرون كشيد؛ پس شيطان او را دنبال كرد و از گمراهان شد.»
واژهٔ «انسلاخ» در این آیه به معنایِ پوست انداختن و کنده شدن از حقیقت است. او با وجودِ داشتنِ دانشِ الهی، در باطن تغییرِ شکل داد و از دایرهٔ انسانیت خارج شد.
عصیانگران باطنصاف؛ حقیقت ترازوی باطنی
در نقطهٔ مقابل، ممکن است با فردی روبهرو شویم که نقابِ یک انسانِ ضدِ دین یا یک گناهکارِ عاصی را بر چهره دارد. جامعه او را طرد کرده و ظاهرِ او با هیچیک از استانداردهایِ اخلاقیِ رایج همخوانی ندارد. اما همین انسان، ممکن است در خلوتِ خود، درگیرِ یک مبارزهٔ صادقانه با تاریکیهایِ وجودش باشد. او شاید ظاهری خشن و زبانی تند داشته باشد، اما در برابرِ دردِ یک یتیم یا گریهٔ یک مظلوم، قلبش از جا کنده شود و تمامِ هستیِ خود را فدا کند.
در نظامِ هستی، آن لباسِ ظاهریِ عصیان، وزنِ چندانی ندارد؛ آنچه در ترازویِ حقیقت وزنکشی میشود، همان رقتِ قلب و تسلیم بودنِ باطن در برابرِ حق است. تاریخ پر از انسانهایی است که در یک لحظه، تمامِ نقابهایِ زشتِ گذشتهٔ خود را پاره کردند و به قلههایِ انسانیت رسیدند. این تغییرِ ناگهانی به این دلیل است که آنها در زیرِ آن نقابِ زشت، همواره در حالِ جستجویِ نور بودهاند، در حالی که آن عالمِ ریاکار، در زیرِ نقابِ نورانیاش، در حالِ انباشتنِ تاریکی بوده است.
سقوط از قلههای توهم کمال
انسانها گاهی به قلههایی از موفقیت، چه مادی و چه معنوی، دست پیدا میکنند. یک انسانِ نیکوکار، یک عارف، یا یک رهبرِ اجتماعی را تصور کنید که در اوجِ محبوبیت و پاکی قرار دارد. اما ناگهان میبینیم که همین انسان، از آن قله سقوط میکند و به اعمالی دست میزند که از یک حیوانِ درنده نیز سر نمیزند. چگونه کسی که طعمِ پرواز را چشیده است، به خشتِ خامِ زمین دل میبندد؟
دلیلِ این امر، قانونِ جاذبهٔ روحانی است. وقتی شما به ارتفاعاتِ بالا صعود میکنید، هوایِ نفس رقیقتر میشود و حفظِ تعادل سختتر است. در آنجا، یک لغزشِ کوچک، یک لحظه غرور و این تصور که «من به کمال رسیدهام و دیگر نیازی به مراقبت ندارم»، کافی است تا انسان را به اعماقِ دره پرتاب کند. سقوط از قله، نتیجهٔ فاسد شدنِ ریشههاست. درختی که ریشههایش در آبِ ریا و خودپرستی قرار گرفته باشد، هرچقدر هم که شاخههایش به آسمان نزدیک باشد، با اولین طوفان از ریشه درخواهد آمد.
ورود به منطقه طوفانها و ابتلاهای الهی
نظامِ هستی، یک صحنهٔ نمایشِ خنثی و بیتفاوت نیست. جهانِ آفرینش هوشمند است و تحملِ دروغ و نقاب را ندارد. هستی مدام به دنبالِ این است که چهرهٔ واقعیِ بازیگران را به آنها و به دیگران نشان دهد. این کار از طریقِ «طوفانها» انجام میشود. منظور از طوفان، همان حوادث، بحرانها، از دست دادنها، به دست آوردنهایِ ناگهانی، و بیماریهاست. در زبانِ دین به این طوفانها «ابتلا» یا امتحان میگویند.
وقتی انسان در آرامش و رفاه است، حفظِ نقابِ مهربانی و انساندوستی کارِ آسانی است. اما وقتی طوفانِ فقر یا طوفانِ قدرت وزیدن میگیرد، دستهایِ انسان از نقاب جدا میشود تا از سقوطِ خود جلوگیری کند؛ در همین لحظه است که نقاب میافتد و چهرهٔ اصلی نمایان میشود. قرآن با صراحت این قانونِ هستی را بیان میکند:
«أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ.» (عنکبوت ۲)
«آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم، رها مىشوند و موردِ آزمايش قرار نمىگيرند؟»
واژهٔ «فتنه» در اصل به معنایِ قرار دادنِ طلایِ ناخالص در کورهٔ آتش است تا ناخالصیهایِ آن بسوزد و عیارِ واقعیاش مشخص شود. طوفانهایِ زندگی، همان کورههایِ آتشینِ هستی هستند.
آتش قدرت و ثروت؛ آینه آشکارکننده درون
یکی از سهمگینترین طوفانهایی که حقیقتِ انسان را آشکار میکند، طوفانِ به دست آوردن است. ما همیشه فکر میکنیم طوفان یعنی فقر و مصیبت؛ اما گاهی بزرگترین بلایِ هستی، اعطایِ قدرت و ثروتِ بیحساب به یک انسان است.
فردی را در نظر بگیرید که در فقر زندگی میکند. او همواره دم از عدالت، برابری و حمایت از مظلومان میزند. او در ظاهر یک قدیس است. اما هستی برای سنجشِ عیارِ این ادعا، ناگهان درهایِ ثروت یا مقامِ سیاسی را به رویِ او باز میکند. این صندلیِ ریاست، مانندِ یک آینهٔ جادویی عمل میکند. اگر درونِ این فرد در طولِ سالیان، با طمع و خودخواهی ساخته شده باشد، به محضِ نشستن بر مسندِ قدرت، تبدیل به یک فرعونِ کوچک میشود. او تمامِ شعارهایِ پیشینِ خود را فراموش میکند، زیرا آن شعارها فقط نقابی برای پوشاندنِ حسرتهایش بودهاند. قدرت انسان را عوض نمیکند، بلکه تنها به او جرات میدهد تا چهرهٔ پنهانِ خود را بدونِ ترس به نمایش بگذارد.
بادهای پاییزی حقیقت و طوفان از دست دادن
در مقابل، طوفانِ از دست دادن نیز چهرهٔ دیگری از حقیقت را نمایان میسازد. مانندِ بادهایِ سردِ پاییزی که بیرحمانه بر درختان میوزند و برگهایِ زرد و خشک را از شاخهها جدا میکنند تا اسکلت و ساختارِ واقعیِ درخت نمایان شود.
وقتی انسان سلامتیِ خود را از دست میدهد، یا عزیزی را به خاک میسپارد، یا ورشکست میشود، تمامِ تکیهگاههایِ مادیِ او فرو میریزد. در این شرایطِ برهنگیِ روح، مشخص میشود که اتصالِ او به خداوند از سرِ منفعتطلبی بوده است یا از سرِ عشقِ اصیل. اگر درونِ او با سیمانِ یقین و صبر ساخته شده باشد، در میانِ این طوفانها مانندِ یک کوه استوار میماند و حتی لبخندِ رضایت بر لب دارد. اما اگر درونش خانهای عنکبوتی از وابستگیهایِ حقیر بوده باشد، با اولین باد فرو میپاشد و زبان به کفر و ناسپاسی میگشاید. این حوادث، بیرحم نیستند؛ آنها فقط ابزارهایِ حقیقتیابِ جهانِ آفرینشاند.
قانون بیرحم غربال در نظام هستی
برای فهمِ بهترِ این ریزشها و تغییرات، باید به مفهومِ «غربال» در نظامِ هستی بپردازیم. غربال یا الک، ابزاری است که کشاورزان برای جدا کردنِ دانههایِ سالم و سنگینِ گندم از کاه و زبالههایِ سبک استفاده میکنند. وقتی کشاورز گندمها را در غربال میریزد و آن را به شدت تکان میدهد، قانونی ساده اما قاطع واردِ عمل میشود: هر چیزی که وزنِ درونی نداشته باشد و توخالی باشد، از سوراخهایِ غربال به پایین میریزد یا با کمترین نسیمی به هوا پرواز میکند. اما دانههایی که مغزدار، پر و سنگین هستند، در غربال باقی میمانند.
جهانِ آفرینش، یک غربالِ عظیمِ کیهانی است. خداوند دائماً در حالِ تکان دادنِ این غربال است. تکانهایِ این غربال، همان تغییرِ شرایط، فتنهها، جنگها، صلحها، بیماریها و موقعیتهایِ دشوارِ اخلاقی است. هر بار که جامعه یا فرد دچارِ یک التهابِ بزرگ میشود، غربالِ هستی در حالِ لرزیدن است.
ریزش در هستی و کاهش وزن وجودی
حال باید بپرسیم که در این استعاره، «ریختن» به چه معناست؟ وقتی میگوییم فردی در امتحاناتِ الهی ریزش کرد و از غربال فرو افتاد، این یک سقوطِ فیزیکی نیست. ریزش در عالمِ معنا، یعنی از دست دادنِ «وزنِ وجودی». انسان در حالتِ طبیعی و بدونِ تربیت، موجودی است که با بادِ غرایز پر شده است. باد هیچ وزنی ندارد. کبر، غرور، شهوت، کینه و حسادت، همگی از جنسِ تاریکی و عدم هستند؛ و عدم، وزن و ثباتی ندارد.
وقتی کسی تمامِ عمرِ خود را صرفِ جمعآوریِ این توهمات کرده است، درونش پوک و توخالی میشود. وقتی غربالِ حوادث او را تکان میدهد، او نمیتواند در برابرِ وسوسهٔ یک رشوهٔ کلان، یا شهوتِ رسیدن به یک مقام، مقاومت کند. او تسلیم میشود و به راحتی شرافتِ خود را میفروشد. این تسلیم شدن و دست کشیدن از اصولِ انسانی، همان فرو ریختن از سوراخهایِ غربال است. او از جایگاهِ رفیعِ انسانیت به پایین میافتد و در میانِ زبالههایِ تاریخِ خلقت گم میشود.
سبکی و سنگینی جان در ترازوی اعمال
در ادبیاتِ معرفتی قرآن، ترازویِ اعمال بر اساسِ همین وزنِ وجودی کار میکند. در روزِ حساب، که پردهها به طورِ کامل کنار میرود، حقیقتِ این غربالگری نمایان میشود. قرآن میفرماید:
«وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خَالِدُونَ.» (مؤمنون ۱۰۳)
«و كسانى كه ترازوهاىِ عملشان سبك باشد، همان كسانى هستند كه سرمايهٔ وجودِ خود را زيان كرده و در جهنم جاودانهاند.»
سبکیِ جان به معنایِ نداشتنِ عملِ صالح، نداشتنِ نیتِ پاک و خالی بودن از نورِ الهی است. کسی که جانش سبک است، در دنیا نیز مانندِ یک پرِ کاه، اسیرِ بادهایِ حوادث است. یک روز با تعریفِ دیگران به پرواز درمیآید و روزِ دیگر با یک انتقاد، به زمین میخورد. او هیچ لنگرگاهی در درونِ خود ندارد. اما کسی که با اعمالِ نیک، خدمت به دیگران و اتصال به حقیقت، درونِ خود را پر از نور کرده است، جانش سنگین و باوقار میشود. او در غربالِ هستی باقی میماند، زیرا وزنِ حقیقتِ او مانع از سقوطش میشود.
خروج از دایره انسانیت
وقتی انسانها از غربالِ هستی فرو میریزند، در واقع چه اتفاقی برای آنها میافتد؟ آیا آنها نابود میشوند؟ خیر. آنها از نظرِ فیزیکی همچنان زنده هستند، راه میروند، غذا میخورند و در جامعه حضور دارند. اما از نظرِ معنوی و باطنی، آنها از «دایرهٔ انسانیت» خارج شدهاند. دایرهٔ انسانیت، حصارِ نامرئیِ کرامت، عقلانیت، شفقت و اختیارِ آگاهانه است. کسی که درونِ این دایره است، با قوانینِ الهی و وجدانی زندگی میکند.
اما وقتی فردی در اثرِ طمع، دروغ یا ظلم، از غربال پایین میافتد، مرزهایِ این دایره را میشکند. او دیگر یک انسان نیست، بلکه یک ماشینِ بیولوژیک است که تنها بر اساسِ غرایزِ بقا، خشم و شهوت عمل میکند. این همان نقطهای است که انسان، ارزشِ حسابرسی را در پیشگاهِ خداوند از دست میدهد. وقتی کسی ماهیتِ انسانیِ خود را با دستانِ خویش نابود کرده است، دیگر انتظاری از او برای صعود نمیرود؛ او در جدولِ ردهبندیِ موجودات، به یک حیوانِ دوپا تنزل پیدا کرده است.
تناسخ پنهان در دنیا و مسخ باطنی روح
در عرفانِ اسلامی، مفهومی شبیهِ به مسخ یا تغییرِ شکلِ باطنی وجود دارد که بسیار تکاندهنده است. ما نیازی نداریم منتظر بمانیم تا در قیامت ببینیم انسانها چه شکلی پیدا کردهاند. همین الآن، در همین دنیا، تناسخی پنهان در جریان است. انسانی که سالها از راهِ مکیدنِ خونِ دیگران و پایمال کردنِ حقِ یتیمان ثروت اندوخته است، در باطنِ خود دیگر چهرهٔ انسانی ندارد؛ او تبدیل به یک زالویِ غولپیکر یا یک گرگِ درنده شده است.
این تغییرِ شکل، نتیجهٔ همان حرکتِ جوهری است که در ابتدا به آن اشاره کردیم. عملِ انسان، ذاتِ او را میسازد. وقتی اعمالِ فردی از جنسِ درندگی است، روحِ او نیز قالبِ یک درنده را به خود میگیرد. قرآن با بیانی صریح، این خروج از قالبِ انسانی و ورود به قالبِ حیوانی را ترسیم میکند:
«أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ.» (اعراف ۱۷۹)
«آنان همانندِ چهارپايانند بلكه گمراهترند؛ آنان همان غافلانند.»
چرا آنها از حیوانات گمراهتر و پستترند؟ زیرا حیوان، عقلی برای پرواز نداشت و در چارچوبِ غریزهٔ خود عمل کرد، اما این انساننماها، با داشتنِ بالهایِ عقل و امکانِ پرواز، با اختیارِ خود، لجنزار را انتخاب کردند.
موانع صعود و رشد روحی انسان
با وجودِ اینکه مسیرِ پرواز و کمال برای همه باز است، چرا بسیاری از انسانها هرگز بالا نمیروند؟ چرا ترجیح میدهند در همان دایرهٔ محدودِ حیوانیت باقی بمانند؟
جاذبه تاریک خاک و دلبستگی به دنیا
پاسخ به این سؤال را باید در «جاذبهٔ تاریکِ خاک» جستجو کرد. انسان موجودی دووجهی است؛ نیمی از او از خاکِ تیره است و نیمی از او از روحِ الهی. ماده و خاک، خاصیتِ سنگینی، چسبندگی و میل به سکون دارند. بالا رفتن از دامنهٔ کوهِ کمال، نیازمندِ صرفِ انرژی، مبارزه با نفس، بیدارخوابی و گذشتن از لذتهایِ آنی است. این کار سخت و طاقتفرساست. در مقابل، رها شدن و غلتیدن به سمتِ دره، هیچ انرژیای نمیخواهد؛ فقط کافی است تسلیمِ جاذبهٔ زمین شوی.
بیشترِ انسانها، به دلیلِ راحتیِ ظاهری، به این جاذبهٔ خاکی تن میدهند. آنها آرامشِ مرداب را به تلاطمِ رودخانهای که به دریا میرود، ترجیح میدهند. قرآن این تمایلِ بیمارگونه به پستی را چنین نقد میکند:
«أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ.» (توبه ۳۸)
«آيا به جاىِ زندگىِ آخرت، به زندگىِ دنيا دلخوش شدهايد؟ متاعِ زندگىِ دنيا در برابرِ آخرت جز اندكى نيست.»
واژهٔ دنیا در ریشهٔ خود به معنایِ پستترین و پایینترین مرتبه است. رضایت دادن به دنیا، یعنی راضی شدن به زندگی در زیرزمینِ تاریکِ هستی، در حالی که درهایِ آسمان باز است.
ترس از پرواز روح و وحشت از آزادی واقعی
دلیلِ دیگری که انسانها را از حرکت به سمتِ قلههایِ انسانیت بازمیدارد، ترس از آزادی و پرواز است. پریدن نیازمندِ رها کردنِ شاخهای است که به آن چسبیدهایم. انسانها به شدت به داراییها، عنوانها، روابط و عادتهایِ خود وابستهاند. این وابستگیها مانندِ طنابهایی ضخیم، پایِ روحِ آنها را به زمین بستهاند.
برای پرواز، باید این طنابها را با شجاعت برید. اما بریدنِ طنابِ دلبستگی، دردناک است. وقتی به یک انسانِ غرق در مادیات گفته میشود که بخشی از ثروتت را ببخش تا روحت سبک شود، او احساس میکند که در حالِ از دست دادنِ تکهای از بدنِ خویش است. او از فضایِ بیکرانِ معنویت میترسد، زیرا در آنجا دیگر پول و مقامِ او خریدار ندارد؛ در آنجا فقط خلوصِ نیت کارساز است. این ترسِ فلجکننده، باعث میشود که فرد تا پایانِ عمر در قفسِ طلاییِ خود بماند و بپوسد، بدونِ آنکه هرگز آسمانِ آبیِ حقیقت را تجربه کند.
درد زایش دوباره و عبور از سختیها
روندِ تغییرِ مثبت و رسیدن به ثباتِ انسانی، شبیهِ یک زایمانِ درونی است. دانهٔ گیاهی را تصور کنید که در دلِ خاکِ تاریک و فشرده کاشته شده است. اگر این دانه بخواهد به یک درختِ تنومند و سبز تبدیل شود، باید ابتدا پوستهٔ سختِ خود را بشکافد. شکستنِ این پوسته، دردناک و همراه با فشار است. او باید در دلِ تاریکی ریشه بدواند و با صرفِ انرژی، راهِ خود را از میانِ سنگلوخها به سمتِ نورِ خورشید باز کند.
انسان شدن نیز دقیقاً همین فرایند است. انسانی که میخواهد از سطحِ حیوانیت فراتر رود، باید دردِ ترکِ عادتهایِ زشت، دردِ بیدار ماندن در سحرگاهان برای نیایش، و دردِ مبارزه با وسوسههایِ شیرینِ گناه را تحمل کند. بسیاری از انسانها طاقتِ این دردِ رشد را ندارند. آنها ترجیح میدهند همان دانهٔ خاموش در زیرِ خاک بمانند، غافل از اینکه دانهای که رشد نکند، در نهایت توسطِ کرمها و رطوبتِ خاک فاسد و نابود خواهد شد.
آینههای بیزنگار حوادث و فروپاشی توهمات
جهانِ آفرینش با تمامِ ابتلائاتش، مانندِ یک تالارِ آینه است. حوادث و انسانهایِ دیگر، آینههایی هستند که در برابرِ ما قرار میگیرند تا ما بتوانیم چهرهٔ در حالِ تغییرِ روحِ خود را در آنها ببینیم.
وقتی کسی به ما توهین میکند و ما در پاسخ به او، مانندِ یک آتشفشان منفجر میشویم و هر کلامِ زشتی را بر زبان میآوریم، این حادثه فقط یک آینه بوده است. این آینه به ما نشان میدهد که در زیرِ آن نقابِ آرام و متین، هنوز هیولایی از خشم و تکبر زنده است که مهار نشده است. اگر هستی این آینهها را در برابرِ ما قرار نمیداد، ما تا روزِ مرگ در توهمِ پاکیِ خود باقی میماندیم. خداوند با قرار دادنِ ما در موقعیتهایِ دشوار، در واقع فرصتی برایِ دیدنِ بیماریهایِ پنهانمان فراهم میکند تا پیش از آنکه تمامِ روحمان فاسد شود، به درمانِ آن بپردازیم. این نهایتِ رحمتِ الهی است که با تلخیِ حوادث، بیماریهایِ باطن را نمایان میسازد.
پاره شدن پردههای پندار و مواجهه با حقیقت خود
تغییر انسانها در موقعیتهایِ مختلف، نشان میدهد که بسیاری از ادعاهایِ ما، صرفاً پندار و توهماتی ذهنی بودهاند. فردی ممکن است سالها ادعا کند که اگر در موقعیتِ فلان شخصِ خطاکار قرار میگرفت، هرگز آن گناه را مرتکب نمیشد. اما هستی منتظر میماند تا چرخِ روزگار بچرخد و این مدعی را دقیقاً در همان شرایط، با همان میزان وسوسه و همان فشارِ روانی قرار دهد.
در بسیاری از مواقع، فرد در میانِ تعجبِ خود و دیگران، دقیقاً همان خطایی را مرتکب میشود که سالها آن را محکوم میکرد. اینجاست که پردهٔ پندار و خودبرتربینی پاره میشود. انسان متوجه میشود که پاک ماندنش در گذشته، نه به دلیلِ تقوایِ درونی، بلکه به دلیلِ فراهم نبودنِ شرایطِ گناه بوده است. او شیری نبوده که خود را کنترل کند، بلکه شیری بوده که در قفسِ شرایط زندانی بوده است؛ به محضِ باز شدنِ درِ قفس، درندگیِ او آشکار شد.
چرخشهای ناگهانی وجود و امید به اصلاح
همانطور که انسانهایِ خوب ممکن است در اثرِ یک لغزشِ پنهان سقوط کنند، انسانهایِ غرق در تاریکی نیز میتوانند پرواز کنند. از آنجا که انسان سیال است، هیچ سرنوشتِ محتومی برای او وجود ندارد. تاریخ پر از داستانِ دزدان، قاتلان و گناهکارانی است که با شنیدنِ یک آیه از قرآن، یا دیدنِ یک صحنهٔ تکاندهنده، ناگهان هستهٔ مرکزیِ وجودشان منفجر شد و نورِ حقیقت در آنها درخشیدن گرفت.
این چرخشهایِ ناگهانی نشان میدهد که ذاتِ انسان، حتی در آلودهترین حالتها، یک نقطهٔ روشن از فطرتِ الهی را در خود پنهان دارد. اگر انسان با ارادهٔ خود، تلنگری به این نقطهٔ روشن بزند، میتواند در یک شب، رهسپارِ صد ساله را بپیماید. خداوند این درِ بازِ امید را در قرآن چنین توصیف میکند:
«قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا.» (زمر ۵۳)
«بگو اى بندگانِ من كه بر خويشتن زيادهروى و ستم كردهايد، از رحمتِ خدا نااميد نشويد كه خدا همهٔ گناهان را مىآمرزد.»
این آیه، بالاترین مانیفستِ الهی برای اثباتِ سیال بودنِ انسان و امکانِ بازسازیِ کاملِ هویت است.
آزادی و اختیار تا آخرین نفس
دلیلِ اصلیِ اینکه انسانها میتوانند در هر سن و در هر جایگاهی تغییر کنند، گوهرِ گرانبهایِ «اختیار» است. اختیار، ویژگیِ منحصربهفردِ انسان در میانِ تمامِ موجوداتِ هستی است. فرشتگان مجبور به طاعتاند و حیوانات مجبور به پیروی از غریزه؛ اما انسان تنها موجودی است که میتواند در برابرِ فرمانِ خدا بایستد، و یا در اوجِ طوفانِ غرایز، به خدا پناه ببرد.
این آزادی، تا آخرین لحظهای که نفس در سینه جریان دارد، با انسان همراه است. حتی در بسترِ مرگ نیز، قلبِ انسان میتواند با یک تصمیمِ درونی، مسیرِ ابدیتِ خود را تغییر دهد. به همین دلیل است که هیچکس حق ندارد دربارهٔ سرانجامِ قطعیِ یک انسانِ دیگر قضاوت کند. کسی که امروز در لباسِ یک قدیس است، ممکن است فردا با کفر از دنیا برود، و کسی که امروز در پایینترین درکاتِ گناه دست و پا میزند، ممکن است فردا با توبه، به مقامِ مقربانِ درگاهِ الهی برسد.
بازگشت به حقیقت اصیل و آرامش مطمئنه
در نهایت، تمامِ این طوفانها، نقابها، ریزشها و صعودها، بخشهایی از یک سفرِ بزرگِ وجودی هستند. انسان از اصلِ خود که همان روحِ الهی است جدا شده و به دنیایِ مادی هبوط کرده است. او در این غربتِ مادی، مدام در حالِ آزمایش و خطا، تغییرِ شکل و تکامل است.
اگر انسان بتواند در برابرِ وسوسهٔ نقابها مقاومت کند، اگر بتواند رنجِ بریدن از وابستگیهایِ حقیر را به جان بخرد، و اگر بتواند در غربالِ حوادث، با تکیه بر ایمان و عملِ صالح، وزنِ وجودیِ خود را حفظ کند، آرامآرام از پوستهٔ حیوانیِ خود خارج میشود. او دیگر یک انسانِ متزلزل و تغییرپذیر در برابرِ بادها نیست، بلکه به یک ثباتِ نورانی میرسد. در این مقام، تمامِ تضادهایِ درونیِ او حل میشود و او به نقطهای میرسد که دیگر چیزی جز حقیقت در او جلوهگر نیست. این همان مقامِ نفسِ مطمئنه است که انسانِ متلاطم و سیال را به ساحلِ آرامشِ ابدی میرساند و او را شایستهٔ خطابِ الهیِ بازگشت به آغوشِ حقیقت میگرداند.
محقق و پژوهشگر حکمت و فلسفه :سید صباح
نظرات
ارسال نظر