تحلیل و بررسی نظریهٔ فلسفه نوین آیت الله نکونام

ابزارهای مطالعه

فهرست مطالب:


     

    واکاوی روش‌شناختی و ساختارزدایی از سنت در گفتمان «فلسفه‌ی نوین»

    خوانشی نقادانه بر مبانی اندیشه‌ی آیت‌الله محمدرضا نکونام

    رده‌بندی: فلسفه اسلامی و حکمت معاصر | قالب محتوا: مقاله پژوهشی بلند

    چکیده

    ادعای تأسیس یک نظام فلسفی جدید، همواره مستلزم ارائه روشی است که فراتر از داده‌های پیشین، قدرت تبیین معضلات هستی‌شناختی را دارا باشد. کتاب «فلسفه‌ی نوین» تألیف آیت‌الله محمدرضا نکونام، با داعیه‌ی عبور از جزمیت‌های هزارساله‌ی فلاسفه مشاء و اشراق و حتی حکمت متعالیه، خود را به عنوان یک انقلاب معرفتی معرفی می‌کند. این مقاله با رویکردی متدولوژیک، به کالبدشکافی این ادعا می‌پردازد. پرسش اصلی این است که آیا «فلسفه نوین» موفق به ارائه‌ی یک جایگزین روش‌شناختی شده است یا آنکه در چرخه‌ای از «تغییر واژگان» و «تکرار مبانی» گرفتار مانده است؟ یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که این دستگاه فکری، علیرغم حملات تند به منطق صوری و میراث سینوی-صدرایی، در ساحت استدلال همچنان وابسته به ابزارهای سنتی است. همچنین، خلط میان مقام «شهود عرفانی» و «برهان فلسفی»، منجر به تولید گزاره‌هایی شده است که انسجام درونی سیستم را با چالش‌های منطقی روبرو می‌سازد. در این نوشتار، ضمن بررسی فصول مختلف کتاب، به آسیب‌شناسی جدی در حوزه‌ی تعریف فلسفه، بداهت وجود و انسان‌شناسی پرداخته شده است.

    کلیدواژه‌ها: آیت‌الله نکونام، محمدرضا نکونام، فلسفه نوین، نقد متدولوژیک، منطق صوری، اصالت وجود.

    فهرست تفصیلی مباحث:

    ۱. بحران روش و ضرورت واکاوی در ادعاهای تأسیسی

    فلسفه همواره با پرسش از «چگونگی اندیشیدن» آغاز می‌شود. حیات هر پارادایم فکری در گرو روشی است که اتخاذ می‌کند. در اواخر دهه هشتاد، انتشار آثاری تحت عنوان «فلسفه نوین» توسط آیت‌الله محمدرضا نکونام، موجی از ادعاهای شالوده‌شکن را در فضای حوزوی و دانشگاهی به راه انداخت. ایشان با بیانی رادیکال، کلیت تاریخ فلسفه را به «تقلید» متهم کرده و خود را مأمور به پیرایش عقل از زواید هزارساله دانستند.

    اما نقد روش‌شناختی اقتضا می‌کند که میان «شورش بر سنت» و «تأسیس علم» تفکیک قائل شویم. هر نوآوری حقیقی باید ابتدا نشان دهد که در کجای جغرافیای اندیشه ایستاده است. نویسنده کتاب «فلسفه نوین»، از همان ابتدا با نفی مکتب «نوصدراییان»، جبهه‌ای جدید گشود. اما این جبهه، بیش از آنکه بر براهین خلل‌ناپذیر استوار باشد، بر نوعی «اطمینان شخصی» و «لحن تحکمی» بنا شده است. این مقاله می‌کوشد تا نشان دهد که چگونه نادیده گرفتن قواعد منطقی، ساختمان این فلسفه‌ی ادعایی را از درون با تهدید فروپاشی مواجه می‌کند.

    ۲. آسیب‌شناسی فرمی: از حجیم‌نویسی تا قطعه‌قطعه‌سازی دانش

    یکی از ویژگی‌های بارز کارنامه علمی آیت‌الله محمدرضا نکونام، کثرت و حجم شگرف تألیفات است. صدها جلد کتاب در حوزه‌هایی چون طب، موسیقی، ریاضیات، تفسیر و فلسفه. در نگاه اول، این تنوع نشان از ذهنی وقاد دارد، اما از منظر متدولوژی علمی، این «تشتت تألیفی» مانع از تمرکز بر حل مسائل بنیادین هر علم به صورت تخصصی می‌شود.

    بسیاری از این آثار در قالب کتابچه‌های کوچک و جیبی منتشر شده‌اند. بررسی‌ها نشان می‌دهد که این رساله‌ها در حقیقت فصول جدا شده از کتب مادر هستند که به صورت پاره‌پاره عرضه شده‌اند. این «تکه‌تکه کردن» اندیشه، از انسجام سیستماتیک می‌کاهد. فلسفه نیازمند دیدن تصویر کلی (Grand Narrative) است و پراکندن آن در صدها جزوه‌ی کوچک، امکان نقد ساختاری را از مخاطب سلب کرده و نوعی مرعوب‌سازی با «تعداد آثار» را جایگزین «قدرت براهین» می‌کند.

    ۳. لحن قاطع و فصل‌الخطاب؛ سدّی در برابر پویایی اندیشه

    فلسفه، دانشِ «شک کردن برای رسیدن به یقین» است. اما در متون فلسفه نوین، ما با لحنی مواجهیم که گویی حقیقت مطلق در چنگ نویسنده است. ایشان مطالب خود را نه به عنوان یک رأی در کنار سایر آراء، بلکه به مثابه‌ی سخن نهایی عرضه می‌دارند. این رویکرد تحکمی، فضای تقدس‌گرایی پیرامون شخصیت ایشان را تقویت کرده و باب نقد علمی را می‌بندد.

    وقتی عنوانی چون «فصل‌الخطاب» بر نوشته‌ای حاکم شود، مخاطب به جای تفکر، به سمت «پیروی کورکورانه» سوق داده می‌شود. تاریخ فلسفه به ما می‌آموزد که بزرگترین نوابغ (از سقراط تا ابن‌سینا)، همواره خود را در آستانه‌ی پرسش می‌دیدند، نه در مقامِ توزیع‌کننده‌ی حقایق قطعی. این روح حاکم بر آثار نکونام، فلسفه را از ماهیت دیالکتیکی خود خارج کرده و به نوعی «بیانیه‌ی جزمی» تبدیل می‌کند.

    ۴. پارادوکس حذف منطق صوری: نفی ابزار با ابزار

    شالوده‌شکنانه‌ترین بخش روش‌شناسی آیت‌الله نکونام، حمله به منطق صوری ارسطویی است. ایشان در کتاب «فلسفه نوین» صراحتاً بیان می‌دارند که «قیاس‌های صوری» که به تقلید از ابن‌سینا عمر هزارساله یافته‌اند، باید از فلسفه خارج شوند. این ادعا، از منظر متدولوژی علم، یک خطای فاحش است.

    منطق صوری، «ترازو» و «روش» تفکر است، نه «محتوای» آن. همانطور که قواعد ریاضی با گذشت زمان «تقلیدی» نمی‌شوند، قواعد استنتاج نیز کهنه نمی‌شوند. تناقض عجیب اینجاست که نویسنده در سراسر کتاب برای اثبات مدعیات خود (مانند تجرد نفس)، ناگزیر از چیدن صغری و کبری و استفاده از همان منطق قیاسی است که آن را نفی کرده است! این «پارادوکس ابزاری»، اعتبار علمی کل پروژه را زیر سؤال می‌برد؛ چرا که نمی‌توان با نردبان منطق بالا رفت و سپس نردبان را زیر پا انداخت.

    ۵. تعریف فلسفه در کشاکش روانشناسی و انتولوژی

    نویسنده در فصل دوم کتاب، تعریفی از فلسفه ارائه می‌دهد که با سنت رئالیستی فلسفه اسلامی در تضاد است. ایشان می‌نویسد: «فلسفه، ذهنیت انسان است... یافته‌های ذهن آدمی از جهان خارج را فلسفه می‌گوییم». این تعریف، فلسفه را به «پدیدارشناسی ذهن» یا «روانشناسی تفکر» تقلیل می‌دهد.

    فلسفه اسلامی (از فارابی تا طباطبایی) همواره بر شناخت «نفس‌الامر» و واقعیت خارجی تأکید داشته است. اما تعریف محمدرضا نکونام، فلسفه را در «حاکی» (ذهن) محبوس کرده و راه رسیدن به «محکی» (واقعیت عینی) را مبهم می‌سازد. این چرخش متدولوژیک، مقدمه‌ای برای ورود به ایده آلیسم است، در حالی که ایشان خود را دشمن سرسخت ایده آلیست‌ها معرفی می‌کنند.

    ۶. نقد بداهت وجود؛ تزلزل در پایه‌های نخستین شناخت

    در فصل سوم کتاب، یکی از جنجالی‌ترین دعاوی مطرح می‌شود: انکار بداهت مفهوم وجود. آیت‌الله نکونام معتقد است که پذیرش بداهت وجود، نتیجه‌ی تقلید فلاسفه از یکدیگر است و باید در آن تردید کرد. این موضع، تیشه‌زدن به ریشه‌ی معرفت‌شناسی است.

    اگر مفهوم «بودن» بدیهی نباشد، هیچ گزاره‌ی دیگری قابل اثبات نخواهد بود. هر تعریفی که برای وجود ارائه شود، خود نیازمند استفاده از واژه‌ی «است» یا «هست» خواهد بود که مستلزم دور است. جالب اینجاست که نویسنده پس از انکار بداهت، چند صفحه بعد وجود را «عیان» و «بی‌نیاز از بیان» می‌خواند. این تذبذب روشی میان «انکار بداهت» و «اعتراف به عیان بودن»، نشان می‌دهد که دستگاه فکری نوین، هنوز در مبانی اولیه خود به انسجام نرسیده است.

    ۷. اصالت وجود در فلسفه نوین؛ ابداع یا بازتولید صدرایی؟

    در فصل چهارم، نویسنده به بحث اصالت وجود می‌پردازد. ایشان با لحنی تند، هر کسی را که به هر دو (وجود و ماهیت) اصالت دهد، نادان به فلسفه و لغت می‌نامد. سپس نظریه‌ی خود را اینگونه تبیین می‌کند که ماهیت «بی‌اساس» است و تنها وجود حقیقت دارد.

    با دقت در عمق این کلام، درمی‌یابیم که محتوای آن چیزی جز همان «اصالت وجود و اعتباریت ماهیت» ملاصدرا نیست. نویسنده تنها واژه‌ی «اعتباری» را به «بی‌اساس» تغییر داده و گمان کرده که نظریه‌ای نوین خلق کرده است. این «بازی با الفاظ» و جابه جایی اصطلاحات، از آفات اصلی روش‌شناختی این کتاب است که سعی دارد حرف‌های کهن را در بسته‌بندی‌های کلامی جدید به عنوان «تأسیس» جا بزند.

    ۸. شرور وجودی؛ چالشی در تئودیسه و عدل الهی

    یکی از معدود نقاط تمایز واقعی فلسفه نوین با سنت گذشته، قول به «وجودی بودن شرور» است. در حالی که فلاسفه از زمان ارسطو تا کنون، شر را «عدمِ ملکه» می‌دانستند، نکونام بر وجودی بودن آن پای می‌فشارد. ایشان معتقد است شرور، مظاهر اسماء جلاله و قهر حق هستند.

    اگرچه این سخن در عرفان ابن‌عربی ریشه‌هایی دارد، اما طرح آن در قالب یک اصل فلسفی، عدل الهی را با بن‌بست مواجه می‌کند. اگر ظلم، قتل و جنایت امور «وجودی» باشند و مستقیماً به خداوند منتسب گردند، تفکیک میان «خیر مطلق بودن خدا» و «خالق شرور بودن» ناممکن می‌گردد. نویسنده در اینجا از روش برهانی فاصله گرفته و به نوعی «ثنویت پنهان» در صفات الهی می‌رسد که با توحید افعالی در تناقض است.

    ۹. انسان‌شناسی رادیکال و شطحیات ربوبی

    در فصل پنجم، بحث تجرد نفس مطرح می‌شود. نویسنده با استدلالی درست بر مبنای «نامتناهی بودن طلب انسان»، تجرد را اثبات می‌کند. اما در استنتاج نهایی، گام را فراتر نهاده و مدعی می‌شود که انسان در مسیر کمال به مقامی می‌رسد که «قبای خدایی» بر تن کرده و فریاد «أنا ربکم الأعلی» سر می‌دهد.

    این تعبیرات که بیشتر به «شطحیات» صوفیه شبیه است تا براهین فلاسفه، خلط آشکاری میان «مقام بندگی» و «مقام ربوبی» است. از منظر روش‌شناسی، استفاده از عباراتی که ایهام فرعونیت دارد در یک متن فلسفی، نشان‌دهنده‌ی غلبه‌ی احساس و شور عرفانی بر انضباط عقلی است. این رویکرد، مرزهای میان خالق و مخلوق را مخدوش کرده و فلسفه را به سمت نوعی «پان‌تئیسم» (همه-خدا-انگاری) سوق می‌دهد.

    ۱۰. نتیجه‌گیری نهایی و سنتز نقد

    نظریه‌ی «فلسفه‌ی نوین» آیت‌الله محمدرضا نکونام را می‌توان یک «عصیان لفظی بر علیه سنت» نامید که در عمق خود، همچنان وامدار همان سنتی است که آن را نفی می‌کند.

    آسیب‌شناسی روش‌شناختی این اثر نشان داد که: ۱. ادعای نوآوری عمدتاً در سطح «تغییر واژگان» باقی مانده است. ۲. نفی منطق صوری، نه تنها محقق نشده، بلکه نویسنده در مقام استدلال، به شدت به آن وابسته است. ۳. خلط میان فلسفه و عرفان، باعث شده است که نظام فکری ایشان نه انسجام برهانی فلسفه را داشته باشد و نه لطافت کشفی عرفان ناب را. ۴. لحن تحکمی و شخصیت‌محور، مانع از شکل‌گیری یک گفتگوی علمی سازنده میان این مکتب و سایر مکاتب شده است.

    در نهایت، «فلسفه نوین» بیش از آنکه یک پارادایم علمی نوین باشد، یک تجربه‌ی شخصی و ذوقی در فهم هستی است. برای آنکه این اندیشه بتواند در ردیف مکاتب بزرگ حکمی قرار گیرد، نیازمند بازنگری در روش‌شناسی، پذیرش اصول استدلال جمعی و پرهیز از ادعاهای غلوآمیز در ساحت انسان‌شناسی است.

    کتاب‌شناسی و منابع مورد استناد

    این تحلیل بر اساس مطالعه‌ی انتقادی و استخراج مستقیم داده‌ها از منبع مرجع زیر تدوین شده است:

    • عنوان اثر: فلسفه‌ی نوین
    • پدیدآور: آیت‌الله محمدرضا نکونام
    • ناشر: انتشارات ظهور شفق
    • تاریخ انتشار: تابستان ۱۳۸۷ (چاپ دوم)
    • محل نشر: ایران - قم

    سرفصل‌های مورد واکاوی در این مقاله:

    پیشگفتار: تحلیل مباحث نوظهور بودن اندیشه و نقد جریان نوصدرایی.
    فصل اول: بررسی کارهای فیلسوفان پساصدرایی و واکاوی مفهوم تقلید در فلسفه.
    بخش ویژگی‌های فلسفه نوین: نقد حذف منطق صوری و پیرایش‌گری عقل.
    فصل دوم: تعریف و غایت فلسفه و تمایز میان مقام فیلسوف و حکیم.
    فصل سوم: هستی‌شناسی؛ بحث بداهت وجود و تلاش برای ارائه تعریفی جدید از هستی.
    فصل چهارم: اصالت، فرعیت یا حقیقت وجود و نقد نظریه‌ی اشتراک معنوی وجود.
    فصل پنجم: حقیقت نفس و روح آدمی و واکاوی استعدادهای نامتناهی انسان.

    این مقاله به منظور واکاوی علمی در متون فلسفی معاصر نگاشته شده است. انتشار با ذکر منبع بلامانع است.

    نویسنده:

    محقق و پژوهشگر در حوزه حکمت و عرفان

    نظرات

    ارسال نظر