سفر از خود به خدا
سیر و سلوک در نگاه اول شاید کلمهای سنگین و قدیمی به نظر برسد، اما در حقیقت سادهترین و در عین حال حیاتیترین ماجرای زندگی هر انسانی است. سیر یعنی "حرکت کردن و تماشای مسیر" و سلوک یعنی "رفتار کردن و پیمودن راه". اما این سفر، سفر با پا و ماشین و هواپیما نیست؛ بلکه سفری در درون جان است. تصور کنید شما در یک اتاق تاریک و سرد نشستهاید و بیرون از اتاق، خورشید تابان و باغی سرسبز وجود دارد؛ سیر و سلوک یعنی بلند شدن، در را باز کردن و رفتن به سمت آن نور. در فلسفه ملاصدرا، انسان موجودی ثابت نیست، بلکه موجودی "سیال" و در حال حرکت است. او معتقد است که ذات انسان مثل آب روانی است که یک لحظه هم آرام ندارد و مدام در حال تغییر است. اگر این تغییر به سمت بالا و دانایی باشد، میشود "سیر و سلوک الهی" و اگر به سمت پایین و حیوانیت باشد، سقوط است. مثال ملموس آن کرم ابریشم است. کرم ابریشم ابتدا فقط میخورد و روی برگ میخزد (زندگی مادی)، اما بعد دور خودش پیلهای میتند (خلوت و عبادت) و در نهایت تبدیل به پروانهای میشود که پرواز میکند. سیر و سلوک یعنی انسان نخواهد تا ابد کرم بماند و بخواهد پرواز را تجربه کند. مثال دیگر آهن زنگزده است؛ اگر آهن را صیقل دهید و حرارت دهید، تبدیل به فولادی درخشان میشود. جان انسان هم زیر بار گناه و روزمرگی زنگ زده و سلوک، همان سنباده زدن برای رسیدن به درخشش اولیه است.
بیداری از خواب سنگین عادت
اولین قدم در این مسیر، چیزی است که عرفا به آن "یقظه" یا بیداری میگویند. تا وقتی کسی خواب است، اگر بهترین غذاها را کنارش بگذارید یا خطرناکترین مارها به او نزدیک شوند، واکنشی نشان نمیدهد. اکثر انسانها به قول فلاسفه در "خواب غفلت" هستند، یعنی آنچنان سرگرم بازیهای دنیا (پول، مقام، لایک و فالوور) شدهاند که یادشان رفته برای چه آمدهاند. بیداری یعنی لحظهای که یک جرقه در ذهن زده میشود: «آیا من فقط آمدم بخورم و بخوابم و بمیرم؟». علامه طباطبایی این بیداری را تولد دوم انسان میداند. مثالش مثل کسی است که در سینما نشسته و آنچنان محو فیلم شده که فکر میکند واقعا آنجاست، اما ناگهان چراغها روشن میشود و میفهمد که آن فقط یک پرده نمایش بود و زندگی واقعی بیرون از سالن است. بیداری یعنی روشن شدن چراغ عقل. مثال دیگر بیماری است که درد ندارد؛ خطرناکترین بیماریها آنهایی هستند که درد ندارند چون بیمار دنبال درمان نمیرود. بیداری آن درد مقدسی است که به جان آدم میافتد و میفهمد که روحش بیمار است و نیاز به طبیب دارد. قرآن کریم در سوره انشقاق آیه ۶ میفرماید:
«یَا أَیُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَى رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ»
ترجمه: «ای انسان! تو با تلاشی رنجآور به سوی پروردگارت در حرکتی و سرانجام او را ملاقات خواهی کرد». این آیه نشان میدهد که چه بخواهیم و چه نخواهیم، ما مسافریم، اما سالک کسی است که این رنج سفر را هدفمند میکند.
تخلیه بار اضافه و پاکسازی
بعد از بیداری، نوبت به سبک شدن میرسد که در عرفان به آن "تخلیه" میگویند. شما وقتی میخواهید به کوهنوردی بروید، نمیتوانید با کت و شلوار و مبل و تلویزیون به کوه بروید! باید بارهای اضافی را زمین بگذارید. در سفر الی الله، این بارهای اضافی همان گناهان، عادات زشت، حسادتها و کینهها هستند. ابن سینا در نمط نهم کتاب اشارات، این مرحله را شستشوی باطن مینامد. محال است آب تمیز (معرفت خدا) در ظرف کثیف (قلب پر از گناه) ریخته شود و آلوده نشود. مثال بسیار زیبایی که مولانا میزند، مثال دباغی پوست است. پوستی که تازه از بدن حیوان جدا شده، بدبو و پر از رطوبت فاسد است. دباغ آن را در مواد تند و تلخ میخواباند و میمالد تا رطوبتهایش خارج شود و تبدیل به چرمی ارزشمند شود. سختیهای ترک گناه و مبارزه با هوس، همان فشار دباغی است که ما را ارزشمند میکند. مثال دیگر باغبانی است؛ باغبان برای اینکه گلهای سرخ رشد کنند، علفهای هرز را با بیرحمی میکند. اگر دلت برای علف هرز بسوزد، گل را از دست میدهی. توبه، همان کندن علفهای هرز از باغچه روح است. حدیثی از امام علی (علیه السلام) است که میفرمایند:
«التَّوْبَةُ تُطَهِّرُ الْقُلُوبَ وَ تَغْسِلُ الذُّنُوبَ»
ترجمه: «توبه دلها را پاک میکند و گناهان را میشوید». این شستشو شرط اول قدم برداشتن است.
مبارزه با دشمن خانگی
سختترین مرحله سلوک، مبارزه با "نفس اماره" است، یعنی همان خودخواهی و منیت درون ما. فلاسفه و حکما معتقدند که در وجود انسان یک باغ وحش کامل وجود دارد! خوک (شهوت)، سگ (خشم)، روباه (حیلهگری) و شیطان (تکبر). سالک باید حاکم این باغ وحش شود نه اینکه حیوانات بر او حکومت کنند. این همان چیزی است که پیامبر (ص) آن را "جهاد اکبر" نامید. خیلیها میتوانند دشمن بیرونی را شکست دهند، اما جلوی زبان یا شکم خودشان شکست میخورند. ملاصدرا میگوید نفس انسان مثل کودکی لجباز است؛ اگر هر چه خواست به او بدهی، پرروتر میشود و در نهایت تو را برده خود میکند. راهش این است که کمکم او را تربیت کنی. مثالش مثل رام کردن اسب وحشی است. اسب وحشی سواری نمیدهد و جفتک میاندازد، اما اگر با مهارت رام شود، بهترین مرکب برای سفر میشود. نفس ما را نباید کشت (چون مرکب ماست)، بلکه باید رام کرد. مثال دیگر رژیم غذایی است؛ کسی که دیابت دارد، دلش شیرینی میخواهد، اما عقلش میگوید نخور چون کور میشوی. در سلوک، ما به دستور پزشک روح (خدا و اولیاء) به نفس میگوییم "نه" تا سلامت ابدی پیدا کنیم. قرآن کریم در سوره نازعات آیات ۴۰ و ۴۱ میفرماید:
«وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى ۞ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوَى»
ترجمه: «و اما کسی که از مقام پروردگارش ترسید و نفس را از هوس بازداشت، قطعاً بهشت جایگاه اوست». این آیه کلید طلایی سلوک را "نه گفتن به هوس" معرفی میکند.
نیاز به راهنما و استاد
در هر مسیری که تا به حال نرفتهای، اگر بدون نقشه و راهنما بروی، قطعا گم میشوی یا در دره سقوط میکنی. مسیر الهی پر از گردنههای خطرناک و راهزنان نامرئی (شیاطین و توهمات) است. برای همین تمام بزرگان عرفان مثل مولانا و حافظ فریاد زدهاند که "بیپیر مرو تو در خرابات". استاد کسی است که خودش این راه را رفته و برگشته و چم و خم جاده را بلد است. حکیمان میگویند عقل انسان چراغ است، اما استاد مثل کسی است که مسیر را میشناسد. شما با چراغ (عقل) جلوی پایت را میبینی، اما نمیدانی کدام جاده به مقصد میرسد. مثال کوهنوردی در اورست را در نظر بگیرید؛ حتی حرفهایترین کوهنوردان هم "شرپا" (راهنمای محلی) میگیرند، چون هوا آن بالا رقیق است و تشخیص سخت میشود. در سلوک هم هوای نفسانیت رقیق میشود و ممکن است آدم دچار توهم شود که "من به خدا رسیدم" در حالی که در دام شیطان افتاده. مثال دیگر آموزش رانندگی است؛ شما نمیتوانید فقط با خواندن کتاب آییننامه راننده شوید، باید مربی کنارتان بنشیند و کلاچ و ترمز را عملاً یاد بدهد. استاد سلوک، ترمزهای بیجا و گاز دادنهای خطرناک روح شما را کنترل میکند. قرآن کریم در سوره کهف داستان حضرت موسی و خضر را بیان میکند که حتی موسی با آن عظمت پیامبری، مأمور میشود تا شاگردی خضر را بکند تا "رشد" یاد بگیرد.
آراستن روح به زیباییها
بعد از اینکه خانه دل را جارو کردیم (تخلیه)، نوبت چیدن مبلهای زیباست که به آن "تحلیه" (زیباسازی) میگویند. یعنی جای حسادت را با خیرخواهی، جای دروغ را با صداقت و جای بخل را با بخشش پر کنیم. در حکمت الهی، اخلاق خوب یک سری آداب اجتماعی خشک نیست، بلکه لباس وجودی انسان است. بوعلی سینا معتقد است که تکرار کارهای خوب باعث میشود که آن کار جزو ذات انسان شود، که به آن "ملکه" میگویند. یعنی اولش سخت است که راست بگویی، اما آنقدر تمرین میکنی که دیگر "نمیتوانی" دروغ بگویی. مثال بدنسازی را در نظر بگیرید؛ بدنساز اول چربیها را آب میکند (تخلیه)، بعد عضله میسازد (تحلیه). عبادتها، نماز با توجه، کمک به مردم و خوشاخلاقی با خانواده، دمبلهایی هستند که عضلات روح را قوی و زیبا میکنند. مثال دیگر زمین کشاورزی است؛ بعد از شخم زدن و کندن علفها، حالا باید بذر گندم و گل کاشت. اگر بذر خوب نکاری، دوباره علف هرز درمیآید. ذکر خدا و یاد او، همان بذر مقدسی است که باید در زمین دل کاشت. حدیثی از پیامبر اکرم (ص) است که میفرمایند:
«إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ»
ترجمه: «من تنها برای این برانگیخته شدم که فضیلتهای اخلاقی را کامل کنم». یعنی هدف نهایی دین، ساختن انسانی زیبا و خوشاخلاق است.
فنا و رسیدن به اقیانوس بیکران
قله نهایی سیر و سلوک، مقامی است که عرفا به آن "فنا" میگویند. فنا به معنی نابود شدن نیست، بلکه به معنی حل شدن و یکی شدن اراده ما با اراده خداست. در این مرحله، سالک دیگر خودش را نمیبیند، فقط خدا را میبیند. مثل قطره بارانی که در اقیانوس میافتد. قطره تا وقتی در هواست، میگوید "من قطرهام"، اما وقتی به دریا رسید، دیگر قطره نیست، دریاست. او نابود نشده، بلکه وسعت پیدا کرده و ابدی شده است. ابن عربی و مکتب عرفان نظری، این را اوج کمال انسان میدانند. کسی که به اینجا برسد، دستش دست خدا، چشمش چشم خدا و خشم و رضایتش الهی میشود. مثال دیگر آهن گداخته در آتش است؛ آهنی که در کوره میماند، آنقدر داغ و سرخ میشود که مثل آتش میسوزاند و نور میدهد. آهن، آتش نشده اما تمام صفات آتش را گرفته است. انسان کامل هم انسان است اما صفات الهی در او تجلی کرده. اینجاست که ترس و غم برای همیشه از بین میرود، چون کسی که به دریا وصل است از خشک شدن نمیترسد. قرآن کریم در سوره فجر آیات ۲۷ تا ۳۰ زیباترین دعوتنامه را برای این افراد میفرستد:
«یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ۞ ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً»
ترجمه: «ای جان آرامگرفته! به سوی پروردگارت بازگرد در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است». این بازگشت، پایان سفر نیست، بلکه آغاز زندگی واقعی در آغوش معشوق ابدی است.

نظرات