حقیقت فلسفه و حکمت

ابزارهای مطالعه

فهرست مطالب:



    حقیقت جستجوی معنای هستی

    فلسفه در ذات خود چیزی جز عشق به دانایی و تلاش برای درک عمیق واقعیت‌ها نیست و نباید آن را با کلمات پیچیده و نامفهوم اشتباه گرفت بلکه فلسفه یعنی اینکه انسان نخواهد مثل یک موجود خواب‌گرد در این دنیا زندگی کند. تصور کنید شما وارد یک قصر بسیار بزرگ و حیرت‌انگیز شده‌اید که هزاران اتاق و دالان دارد؛ آدم معمولی فقط به دنبال این است که در گوشه‌ای از این قصر جایی برای خواب و غذایی برای خوردن پیدا کند و اصلا برایش مهم نیست که این قصر متعلق به کیست یا چرا ساخته شده است، اما انسان فیلسوف مثل آن مهمان کنجکاوی است که می‌خواهد معماری قصر را بفهمد و صاحبخانه را بشناسد و بداند نقشه‌ی این بنا چیست. فلسفه یعنی همین پرسشگری که چرا من هستم و این جهان چیست و قرار است به کجا بروم. این میل به دانستن در فطرت همه ما وجود دارد درست مثل کودکی که مدام از پدر و مادرش می‌پرسد «این چیست» یا «چرا خورشید می‌تابد»، فیلسوف هم همان کودک است که بزرگ شده اما حس شگفتی‌اش را از دست نداده است. ملاصدرا که از بزرگترین حکیمان ماست، فلسفه را «استکمال نفس انسان» می‌داند، یعنی روح انسان با دانستن حقایقِ اشیاء همان‌طور که واقعا هستند، کامل می‌شود و رشد می‌کند. مثال دیگر اینکه فرض کنید شما در یک شب تاریک در بیابان رانندگی می‌کنید؛ چراغ‌های ماشین فقط چند متر جلوتر را روشن می‌کنند که این همان نگاه عادی روزمره است، اما فلسفه مثل طلوع خورشید است که کل دشت و کوه و جاده را روشن می‌کند و شما می‌فهمید که اصلا در کجای جغرافیای هستی قرار گرفته‌اید.

    گذار از پوسته به مغز جهان

    حکمت الهی اما یک قدم فراتر از فلسفه رایج است و نوعی چشیدن حقیقت است نه فقط دانستن فرمول‌های خشک ذهنی. اگر فلسفه را مثل خواندن کتابی درباره شنا کردن بدانیم که در آن تمام قوانین حرکت دست و پا و تنفس را یاد می‌گیرید، حکمت الهی آن لحظه‌ای است که شما کتاب را کنار می‌گذارید و خودتان را به آب می‌زنید و خنکی و روانی آب را با تمام وجود حس می‌کنید. در حکمت الهی، عقل و دل با هم متحد می‌شوند؛ یعنی هم با استدلال می‌فهمی و هم با قلب شهود می‌کنی. بوعلی سینا که نابغه دوران بود می‌گوید حکمت آن است که انسان تبدیل به یک جهان عقلی شود که شبیه جهان عینی و واقعی است؛ یعنی نقشه‌ی کل هستی در جان تو پیاده شود. در این نگاه، جهان هستی فقط همین اجسام سفت و سخت نیستند، بلکه این‌ها پوسته‌ای هستند که مغزی شیرین در درون دارند و حکیم کسی است که دندان عقلش آن‌قدر قوی است که می‌تواند این پوسته سخت ماده را بشکند و به آن مغز معنوی برسد. مثال ملموسش این است که وقتی شما به یک تابلوی نقاشی شاهکار نگاه می‌کنید، یک نفر فقط رنگ و بوم و چوب را می‌بیند که این نگاه سطحی است، اما حکیم کسی است که از ورای این رنگ‌ها، غم یا شادی و روحِ نقاش را می‌بیند و با آن ارتباط برقرار می‌کند. مثال دیگر اینکه وقتی شما یک گردو را می‌بینید، اگر فقط پوست سبز و چوبی آن را ببینید و دور بیندازید ضرر کرده‌اید، حکمت یعنی بدانی در پس این ظاهر، باطنی مغذی وجود دارد که حیات‌بخش است.

    یگانگی وجود و رقص ذرات

    یکی از زیباترین مباحث در حکمت متعالیه و عرفان، بحث وحدت وجود است که البته خیلی‌ها آن را اشتباه متوجه می‌شوند و فکر می‌کنند یعنی همه چیز خداست، در حالی که معنای دقیقش این است که هستی واقعی و اصیل فقط متعلق به خداست و بقیه موجودات مثل سایه یا تصویری در آینه هستند. ابن عربی که پدر عرفان نظری است، تمام عالم را تجلی و نمایش خداوند می‌داند و معتقد است که هیچ چیزی در عالم استقلال ندارد. برای اینکه این مطلب سنگین را راحت بفهمید، به نور خورشید و آینه‌های مختلف فکر کنید؛ اگر صد تا آینه در یک اتاق باشد و خورشید بتابد، شما صد تا خورشید کوچک در آینه‌ها می‌بینید، اما آیا واقعا صد تا خورشید وجود دارد؟ خیر، خورشید یکی است اما در آینه‌های متعدد تکثیر شده است؛ موجودات عالم، من، شما، درخت و کوه، همگی مثل آن آینه‌ها هستیم که نور وجود خداوند را نشان می‌دهیم ولی از خودمان نوری نداریم. مثال دیگر امواج دریاست؛ وقتی کنار ساحل می‌ایستید هزاران موج می‌بینید که بالا و پایین می‌روند، اما آیا موج چیزی جدا از دریاست؟ خیر، موج همان دریاست که به شکل خاصی درآمده است؛ ما و تمام کائنات همان امواج هستیم و دریای بیکران هستی، حضرت حق است. مولانا جلال‌الدین بلخی این حقیقت را بسیار شیرین بیان می‌کند و می‌گوید ما مثل شیرهایی هستیم که روی پرچم نقاشی شده‌اند و وقتی باد می‌وزد این شیرها حرکت می‌کنند و انگار زنده هستند، اما در واقع باد (قدرت خدا) است که ما را به حرکت درمی‌آورد.

    قرآن سرچشمه جوشان حکمت

    حکمت الهی زاییده فکر بشر نیست، بلکه ریشه در وحی و کلام خداوند دارد و قرآن کریم خود را کتاب حکیم معرفی می‌کند و سرشار از دعوت به تفکر و تعقل است. خداوند در قرآن به صراحت می‌فرماید که به هر کس بخواهد حکمت می‌دهد و کسی که حکمت به او داده شده، خیر فراوانی نصیبش شده است. این نشان می‌دهد که حکمت یک کالای لوکس روشنفکری نیست، بلکه رزق معنوی است که خدا به بندگان خالصش می‌دهد. قرآن کریم در سوره بقره، آیه ۲۶۹ می‌فرماید:
    «یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشَاءُ ۚ وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا ۗ وَمَا یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ»
    ترجمه آن این است: «خداوند دانش و حکمت را به هر کس بخواهد می‌دهد و به هر کس دانش داده شود، خیر فراوانی داده شده است و جز خردمندان کسی متذکر نمی‌شود». علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ذیل این آیه می‌فرماید حکمت یعنی رسیدن به حقایق و معارف الهی به گونه‌ای که شک و تردید در آن راه نداشته باشد. یعنی حکیم کسی است که از مرحله «شاید» و «احتمالا» عبور کرده و به یقین رسیده است. مثل کسی که بوی غذا را می‌شنود (فلسفه) با کسی که غذا را می‌خورد و سیر می‌شود (حکمت قرآنی). مثال دیگر اینکه قرآن مثل نسخه‌ی پزشک است؛ خواندن نسخه به تنهایی شما را خوب نمی‌کند، بلکه فهمیدن داروهای آن و عمل کردن به آن (که همان حکمت است) بیماری جهل را درمان می‌کند.

    عقل چراغ راه بندگی

    برخلاف تصور برخی که فکر می‌کنند دینداری با عقلانیت و فلسفه در تضاد است، در حکمت اسلامی عقل پیامبر درونی است و اصلا بدون عقل نمی‌توان خدا را پرستید. عقل در اینجا به معنی زرنگی‌های دنیایی و کلاه سر دیگران گذاشتن نیست (که در روایات به آن نکراء می‌گویند)، بلکه عقل آن نوری است که راه را از چاه تشخیص می‌دهد. امام صادق (علیه السلام) در حدیثی بسیار مهم می‌فرمایند:
    «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»
    یعنی «عقل آن چیزی است که به وسیله آن خدای رحمان پرستش شود و بهشت با آن به دست آید». پس اگر فلسفه و تفکر ما را به بندگی و تواضع در برابر خالق نرساند، آن اصلا عقل نیست بلکه توهم و خیال‌بافی است. یک مهندس را در نظر بگیرید که پیچیده‌ترین دستگاه‌ها را می‌سازد اما نمی‌داند هدف از ساخت این دستگاه چیست؛ این هوش است اما حکمت نیست. اما یک پیرزن روستایی که می‌داند گندم را خدا رویانده و باید شکر کند و نانش را با همسایه تقسیم کند، بهره‌ای از حکمت دارد. عقل فلسفی باید نردبانی باشد که ما را به بام آسمان برساند، نه اینکه ما را در پیچ و خم اصطلاحات گم کند. ملاصدرا با نظریه «حرکت جوهری» ثابت کرد که تمام ذرات جهان هر لحظه در حال نو شدن و حرکت به سمت خدا هستند، درست مثل فواره‌ای که آبش مدام عوض می‌شود اما شکلش ثابت است؛ عقل این حرکت و بی‌قراری جهان برای رسیدن به معشوق ابدی را درک می‌کند.

    مرگ بیداری از خواب غفلت

    یکی از مهم‌ترین مباحث در فلسفه و حکمت الهی، نگاه به مسئله مرگ است که فلاسفه بزرگ آن را نه پایان راه، بلکه تولدی دوباره و بیداری از خواب می‌دانند. در نگاه سطحی، مرگ یعنی پوسیدن و تمام شدن، مثل خاموش شدن یک شمع؛ اما در نگاه حکیمانه، مرگ مثل بیرون آمدن پرنده از قفس تنگ است. دنیا برای روح انسان مثل رحم مادر برای جنین است؛ جنین در رحم مادر فکر می‌کند کل جهان همین جای تنگ و تاریک است، اما وقتی متولد می‌شود پا به دنیایی وسیع و پرنور می‌گذارد. مرگ هم دقیقا همین تولد به جهان ابدیت است. روایتی مشهور از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل شده است که فرمودند:
    «النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»
    یعنی «مردم در خوابند و هنگامی که می‌میرند، بیدار می‌شوند». این حدیث دقیقاً جان‌مایه حکمت است. یعنی زندگی دنیایی ما نسبت به زندگی واقعی آن طرف، مثل خواب دیدن است. شما وقتی خواب می‌بینید، همه چیز برایتان واقعی است، می‌ترسید، فرار می‌کنید یا لذت می‌برید، اما وقتی بیدار می‌شوید می‌فهمید که آن‌ها تصاویر ذهنی بودند. حکیم کسی است که قبل از اینکه با مرگ اجباری بیدار شود، با مرگ اختیاری (یعنی کشتن هوس‌ها و غرور) در همین دنیا بیدار شود و حقایق را ببیند. مثال ملموسش این است که دلبستگی‌های ما به مقام و پول، مثل اسباب‌بازی‌های کودکی است که وقتی بزرگ می‌شویم برایمان خنده‌دار به نظر می‌رسد؛ مرگ آن لحظه بلوغ است که می‌فهمیم چه چیزهایی واقعا ارزش داشت و چه چیزهایی بازی بود.

    تزکیه نفس شرط فهم حقایق

    در حکمت الهی، برخلاف علوم مادی مثل فیزیک و شیمی که فقط نیاز به مغز و فرمول دارد، فهمیدن حقایق نیاز به پاکی دل دارد. محال است کسی با دلی پر از حسادت، کینه و حب دنیا بتواند اسرار الهی را بفهمد، حتی اگر هزاران کتاب فلسفی حفظ باشد. بوعلی سینا و سهروردی (شیخ اشراق) تأکید دارند که حکمت نوری است که خدا در قلب پاک می‌اندازد. دل انسان مثل یک آینه است؛ اگر این آینه پر از گرد و غبار گناه و هوس باشد، هرچقدر هم جلوی خورشید حقیقت باشد، چیزی را نشان نمی‌دهد. فلسفه و عرفان عملی یعنی دستمال برداشتن و این آینه را صیقل دادن. وقتی آینه تمیز شد، بدون اینکه نیاز باشد جای دیگری بروید، عکس ماه و ستاره‌ها و خورشید در دل شما می‌افتد. مثال رانندگی را در نظر بگیرید؛ اگر شیشه جلوی ماشین شما گل‌آلود و کثیف باشد، حتی اگر بهترین راننده باشید و جاده هم صاف باشد، شما جایی را نمی‌بینید و تصادف می‌کنید. علم و اصطلاحات فلسفی مثل مهارت رانندگی است، اما تقوا و پاکی دل مثل تمیزی شیشه است. قرآن کریم در سوره انفال آیه ۲۹ می‌فرماید:
    «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقَانًا»
    ترجمه: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر تقوای الهی پیشه کنید، خداوند برای شما قدرت تشخیص حق از باطل قرار می‌دهد». این فرقان همان حکمت عملی است که به انسان بصیرت می‌دهد تا در فتنه‌ها گم نشود.

    رابطه علت و معلول و فقر ذاتی

    یکی از پایه‌های تفکر فلسفی درک رابطه علت و معلول است، اما در حکمت متعالیه این بحث بسیار لطیف‌تر می‌شود. فلاسفه پیشین می‌گفتند خدا جهان را آفرید مثل بنایی که خانه را می‌سازد و بعد می‌رود و خانه سر جایش هست. اما حکمت ناب اسلامی می‌گوید رابطه ما با خدا مثل رابطه "تصویر ذهنی" شما با خود "شما" است. وقتی شما چشمانتان را می‌بندید و یک گل را در ذهنتان تصور می‌کنید، آن گل وجود دارد، اما وجودش بند به توجه شماست. به محض اینکه حواستان پرت شود یا بخواهید آن را نابود کنید، آن گل محو می‌شود. ما و تمام کهکشان‌ها، صورتهای علمی خداوند و تجلیات اراده او هستیم و لحظه به لحظه توسط او نگه داشته شده‌ایم. این را در اصطلاح فلسفی «فقر ذاتی» می‌گویند؛ یعنی ما در ذات خودمان هیچ‌چیزی نداریم و سراسر نیاز به اوییم. قرآن کریم در سوره فاطر آیه ۱۵ می‌فرماید:
    «یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ»
    ترجمه: «ای مردم! شما همگی نیازمند به خدایید و تنها خداوند است که بی‌نیاز و شایسته ستایش است». این آیه دقیقاً برهان امکان و وجوب فلسفی را بیان می‌کند. مثال دیگرش لامپ و نیروگاه برق است؛ لامپ از خودش نوری ندارد و اگر لحظه‌ای جریان برق از نیروگاه قطع شود، لامپ تکه شیشه‌ای تاریک بیش نیست. ما آن لامپ هستیم و خدا آن منبع نور و انرژی بی‌پایان.

    عشق موتور محرک هستی

    در نهایت، تمام فلسفه و حکمت خشک و استدلالی باید به وادی عشق و محبت برسد تا کامل شود. فلاسفه بزرگی مثل ملاصدرا معتقدند که عشق فقط مخصوص انسان نیست، بلکه تمام ذرات عالم، از الکترون دور هسته اتم تا سیارات دور خورشید، همگی در حال طواف و حرکت عاشقانه به سمت کمال مطلق یعنی خداوند هستند. این عشق است که باعث می‌شود دانه در دل خاک بشکافد و به سمت نور خورشید بیاید. اگر عشق در عالم نبود، هیچ حرکتی اتفاق نمی‌افتاد و همه چیز ساکن و مرده بود. حکیم کسی است که این زمزمه عاشقانه ذرات را می‌شنود. مولانا در مثنوی می‌گوید که اگر عشق نبود، کوه احد چگونه می‌توانست برای پیامبر بلرزد یا آسمان چگونه می‌چرخید؟ عشق در حکمت الهی، هیجان زودگذر نیست، بلکه جاذبه‌ای است که جزء را به کل می‌کشاند. مثال آهنربا و براده‌های آهن را ببینید؛ براده‌ها بی‌قرارند تا به آهنربا برسند. روح انسان هم مثل آن براده آهن است و خدا مغناطیس کل هستی است. فلسفه به ما می‌گوید که این آهنربا وجود دارد (اثبات خدا) و عرفان و حکمت به ما می‌گوید که چگونه خودمان را سبک کنیم تا سریع‌تر به این آهنربا جذب شویم. حدیث قدسی بسیار زیبایی هست که خداوند می‌فرماید:
    «مَنْ طَلَبَنِی وَجَدَنِی وَ مَنْ وَجَدَنِی عَرَفَنِی وَ مَنْ عَرَفَنِی عَشِقَنِی وَ مَنْ عَشِقَنِی عَشِقْتُهُ»
    یعنی «هر کس مرا طلب کند مرا می‌یابد و هر کس مرا بیابد مرا می‌شناسد و هر کس مرا بشناسد عاشقم می‌شود و هر کس عاشقم شود، من نیز عاشق او می‌شوم». این اوج قله حکمت است که عاشق و معشوق یکی می‌شوند.

    نویسنده:

    محقق و پژوهشگر در حوزه حکمت و عرفان

    نظرات